سبز بي رنگ
سبز بود…همه ي رؤياي باغ…مثل دشتان پر آرامش ارديبهشت.به وفاي دستان بي كينه ي بهار…پر از نگين.پر از نگار…پر از انگيزه ي برگ…پر از انديشه ي بار…مملو از شكوه شاخه هاي نشسته به بار…خيس باران هاي بارآور بهار از شاخه هايش سبز مي باريد…سبز مي باليد…سبز ميشد صداي باغ از هياهوي مباهات سبزه اي ها كه چه روسفيدانه اجر زجر زمستانه مي يابند…ء
سبز بود…همه ي نياز باغ…مثل اعتياد كبوتر به آغوش هميشه باز آسمان…مثل نياز سبز باغ به طلايي آفتاب…لذت نهالان نو بالغ از لمس نور…مثل گرگم به هواي برگ ها به امواج خروشان خورشيد…كه از پس صدها سنگ و سياره خسته از فرسنگ ها و سال هاي نوري به ساعات بي نور باغ مي رسيد و جان به تن برگ ها ميسپرد تا هميشه از سبز باشد باغ…سبز بود…معناي عشق باغ و آفتاب…همه ي شب بوها به ياد دارند كه شب بوي آفتاب و نور ميداد.و سحر از شور اشراق دوباره از شرق همه ابعاد باغ به شبنم مي نشست…و با طلوع مجدد از افق هاي دوردست به آسمان ميرفت فرياد و غوغاي باغ…زنده بادا سبز…زنده بادا نور…ء
سبز بود…همه ي احساس باغ…بي تجسم رنگ هاي جان داده بي تصور زرد…بي شناخت بادهاي غارتگر سرد… فارغ از داغ نهالان نابكام ودغدغه ي تعهد دانه هاي مانده به خاك…بي باور ابرهاي نابارور…بي كه از نيست هاي هست و نشدهاي گشته بفهمد.با لذت برداشت كاشت هاي ناداشته به سبز مي نشست…با رضايتمندي از حس كمال…مثل خرسندي بالقوه به فعل…ء
سبز بود…همه ي ادراك باغ…آسوده از زياد و كم هاي طول موج هاي نور…بي فهم فوتون هاي الكترو مغناطيس به رنگريزه هاي برانگيخته ي برگ…بي شناخت ضرب ها و كسرها…بي شناسايي جبرها و احتمال ها رنگ ها را مي شناخت…موج ها را مي شكافت…و سراسر سبز بود همه ي فهم باغ…ء
سبز بود…همه ي هستي باغ…مثل سرخي انار و آبي آب…مثل فطرت هميشه طالب عاشق و تقدير هميشه عاشق باغ…شايد اين بايد فطرت بود شايد…ء
سبز بود…باغ سرسبز پر از ميوه ي من…سبز سبز…مثل حق…مثل خدا…مثل معناي عدالت سبز بود…با هزاران بذر سبز افروز…با دل انگيزترين نغمه ي گل هاي سپيد…با نگارين شاخه هايي ميوه در بر…ميوه هايي قند پرور…غنچه هايي بكر و رمزآلود…باغي از گل هاي رنگارنگ…ء
سبز بود…..باغي كه هرگز سبز نشد !…ء
آسمان
ش را نشان از ابر نيست
ريشه هايش مانده در خشكيده خاكي سرد وغمگين است
از هفت آسمان رحمي نمي آيد
چه ننگين است
كس باور نميدارد
هزاران دانه را سرد از دگرديسي
نه انساني..نه قديسي
نه انسان واره اي والا
ز رنگ و بوي اسطوره
نه معبودي تراشيده
به عرض و طول تنديسي
خداوندا كداميني؟
كجاي باغ پرديسي؟
كسي گويي نمي بيند
تن تب كرده خاكش را
كه شب ها خواب باران را
به شور شاخه هاي چيده مي بيند
كسي گويي نمي بيند
كسي هرگز نميچيند
ز بارش اندكي اندوه گلها را
نهالانش نمي بالند
اين بي خانمانان بذرهايش را غم باران
دريغا
ابرها ديگر نمي بارند
بنگر بارش شوق شكفتن را ز چشم شاخه هايش
آسمانا
شاخه ها بي خوشه اند
چشم صدها نار نا بالغ به راه
اي دريغا
بادها بي توشه اند
بخت سركش بر رهش چون صخره اي
مينشاند شب به كامش ضخمه اي
ساده ميميرد تن رنگين باغ
باغبانا در كدامين دخمه اي؟
سبز باغ از رنگ ها بي سهم شد
خاك خشكيد آسمان بي رحم شد
شايد از رنگ زمين بيگانه بود
كس نميديدش جهان بي فهم شد
رفته از ياد خدايان از بهارش مانده ياد
هست هايش رفته بر تاراج باد
نيست هشيارش مگر آفات مست
نيست كس را دست امدادش به دست
نيست دلبند بلنديها چو دلتاهاي پست
هست چون باغي كه نيست
نيست چون آني كه هست
ساده و بي ياور وبي عيب و ننگ
كوه سبزم.باغ من. درياي رنگ
باغ بي حق.كوه بي سنگ
آنكه دريا بود و بي آب
سبز و صد افسوس بي رنگ
شاخه هاي آويز انارت را كه برد اي كوچه باغ رنگين من؟
سيذارتا
-مرداد 88
(Photo by: Sizarta)











بزن برساز كن سوز دل