ماهیِ من

Posted by Sizarta in Apr 07, 2012, under Uncategorized

 

 

ماهیِ حوضچه ی من
حیاطِ تنهایِ ما که هیچ وقت حوض نداشت
همه فواره های همسایه بیگانه بود
علی ماند و حوضش
من ماندم و حسرتِ تاپ و توپِ تو
…تو اما
ماهیِ حوضچه ی من
کاشیِ خیالِ که را تر می کنی؟

ماهیِ من
دنیای تو بی هوای من بود
…تمام هوای من آبی دنیای تو

…افسوس
که همیشه کبوتر با کبوتر بود و باز هم باز
باز هم حیاتِ ماهیِ منِ خشکیده آب بود
…باز

…می دانم
حوض نداشته ام چه اندازه رؤیای دریایِ تورا تنگ است
می دانی؟
آسمانِ دنیای تیره ام رنگ اقلیم آرزوی توست
و تمامِ آرزوی من
عبور تلاطم  تو تا نهایتِ نیلیِ دریاست
…تو اما
ماهیِ من
به وسعت دریاها بگو
…همیشه در چشمانِ ترم نفس می کشی

سیذارتا اسفند 90

3 Comments more...

Posted by Sizarta in Mar 23, 2008, under Uncategorized

 

Wednesday, August 5, 2009

سبز بي رنگ

 

سبز بود…همه ي رؤياي باغ…مثل دشتان پر آرامش ارديبهشت.به وفاي دستان بي كينه ي  بهار…پر از نگين.پر از نگار…پر از انگيزه ي برگ…پر از انديشه ي بار…مملو از شكوه شاخه هاي نشسته به بار…خيس باران هاي بارآور بهار از شاخه هايش سبز مي باريد…سبز مي باليد…سبز ميشد صداي باغ از هياهوي مباهات سبزه اي ها كه چه روسفيدانه اجر زجر زمستانه مي يابند…ء

سبز بود…همه ي نياز باغ…مثل اعتياد كبوتر به آغوش هميشه باز آسمان…مثل نياز سبز باغ به طلايي آفتاب…لذت نهالان نو بالغ از لمس نور…مثل گرگم به هواي برگ ها به امواج خروشان خورشيد…كه از پس صدها سنگ و سياره خسته از فرسنگ ها و سال هاي نوري به ساعات بي نور باغ مي رسيد و جان به تن برگ ها ميسپرد تا هميشه از سبز باشد باغ…سبز بود…معناي عشق باغ و آفتاب…همه ي شب بوها به ياد دارند كه شب بوي آفتاب و نور ميداد.و سحر از شور اشراق دوباره از شرق همه ابعاد باغ به شبنم مي نشست…و با طلوع مجدد از افق هاي دوردست به آسمان ميرفت فرياد و غوغاي باغ…زنده بادا سبز…زنده بادا نور…ء

سبز بود…همه ي احساس باغ…بي تجسم رنگ هاي جان داده بي تصور زرد…بي شناخت بادهاي غارتگر سرد… فارغ از داغ نهالان نابكام ودغدغه ي تعهد دانه هاي مانده به خاك…بي باور ابرهاي نابارور…بي كه از نيست هاي هست و نشدهاي گشته بفهمد.با لذت برداشت كاشت هاي ناداشته به سبز مي نشست…با رضايتمندي از حس كمال…مثل خرسندي بالقوه به فعل…ء
سبز بود…همه ي ادراك باغ…آسوده از زياد و كم هاي طول موج هاي نور…بي فهم فوتون هاي الكترو مغناطيس به رنگريزه هاي برانگيخته ي برگ…بي شناخت ضرب ها و كسرها…بي شناسايي جبرها و احتمال ها رنگ ها را مي شناخت…موج ها را مي شكافت…و سراسر سبز بود همه ي فهم باغ…ء

سبز بود…همه ي هستي باغ…مثل سرخي انار و آبي آب…مثل فطرت هميشه طالب عاشق و تقدير هميشه عاشق باغ…شايد اين بايد فطرت بود شايد…ء

سبز بود…باغ سرسبز پر از ميوه ي من…سبز سبز…مثل حق…مثل خدا…مثل معناي عدالت سبز بود…با هزاران بذر سبز افروز…با دل انگيزترين نغمه ي گل هاي سپيد…با نگارين شاخه هايي ميوه در بر…ميوه هايي قند پرور…غنچه هايي بكر و رمزآلود…باغي از گل هاي  رنگارنگ…ء

سبز بود…..باغي كه هرگز سبز نشد !…ء

 

آسمانش را نشان از ابر نيست
ريشه هايش مانده در خشكيده خاكي سرد وغمگين است
از هفت آسمان رحمي نمي آيد
چه ننگين است
كس باور نميدارد
هزاران دانه را سرد از دگرديسي
نه انساني..نه قديسي
نه انسان واره اي والا
ز رنگ و بوي اسطوره
نه معبودي تراشيده
به عرض و طول تنديسي
خداوندا كداميني؟
كجاي باغ پرديسي؟
كسي گويي نمي بيند
تن تب كرده خاكش را
كه شب ها خواب باران را
به شور شاخه هاي چيده مي بيند
كسي گويي نمي بيند
كسي هرگز نميچيند
ز بارش اندكي اندوه گلها را
نهالانش نمي بالند
اين بي خانمانان بذرهايش را غم باران
دريغا
ابرها ديگر نمي بارند
بنگر بارش شوق شكفتن را ز چشم شاخه هايش
آسمانا
شاخه ها بي خوشه اند
چشم صدها نار نا بالغ به راه
اي دريغا
بادها بي توشه اند

بخت سركش بر رهش چون صخره اي
مينشاند شب به كامش ضخمه اي
ساده ميميرد تن رنگين باغ
باغبانا در كدامين دخمه اي؟
سبز باغ از رنگ ها بي سهم شد
خاك خشكيد آسمان بي رحم شد
شايد از رنگ زمين بيگانه بود
كس نميديدش جهان بي فهم شد
رفته از ياد خدايان از بهارش مانده ياد
هست هايش رفته بر تاراج باد
نيست هشيارش مگر آفات مست
نيست كس را دست امدادش به دست
نيست دلبند بلنديها چو دلتاهاي پست
هست چون باغي كه نيست
نيست چون آني كه هست

ساده و بي ياور وبي عيب و ننگ
كوه سبزم.باغ من. درياي رنگ
باغ بي حق.كوه بي سنگ
آنكه دريا بود و بي آب
سبز و صد افسوس بي رنگ
 

شاخه هاي آويز انارت را كه برد اي كوچه باغ رنگين من؟

سيذارتا
-مرداد 88

(Photo by: Sizarta)

Posted by سیذارتا in 23:03:24 | Permalink
| Comments
(26)

Thursday, December 25, 2008

لذت نقد…عيش نسيه

دير و زود عاقبت همه راهي گوريم…ايستگاه آخر…تنگي گودال زوال…د

تلخ و شيرين چاره اي از مرگ نيست…ما همه ميهمانان ناخوانده ي چرخه هاي كربن و نيتروژنيم!!د
ميرويم تا وفا دار باشيم به پايستگي جرم و انرژي…تا اتم هاي مقروضه را به طبيعت بازدهيم…شايد چناري براي شكوفه هاي بهاري اش محتاج نيترات هاي ماست…باكتري ها منتظرند…ميرويم

از آلي به كاني…از عالي به فاني

گفتي از خاكيم…ديدم از سنگ شديم…صخره اي شديم ساكن و سرد…تلي از اندوه و درد…گفتي دوباره از خاك خواهي شد…اينچنين بايد ترك خورد.بايد شكست…خرد شد و خاك شد…د
ميدانم اين زوال را.ميدانم عمر محدود اين كره ي خاكي را…خوب ميدانم كه خورشيدي كه روزي مركز عالم شد و روزي خدايي بود.عاقبت او هم به گور تاريك سياه چال خواهد خفت.اما…سرنوشت يك جهان و صد هزار انديشه و عشق و اميد و آرزوها چيست؟
خوب ميدانم دست آخر اين دست ها را خاك خواهد خورد…ميداني دردهايم چه خواهد شد؟فكرهايم بعد من زير كدامين گور مي مانند؟

تاريخ مرد…هومر و هرودوت مردند…وقتي موزه ها هم مي ميرند سهم انديشه ي تاريخ كجا خواهد بود؟ سهم اندوه زمان… سهم دل خستگي برده اي كه بر سنگ هاي سخت اهرام تيشه ميزد كجاست؟

خوراك عقل ها كرديم…از سوپ بنيادين تا آش شورباي كشيشان را و يادمان رفت بغل دستيمان منتظر لبخند است!!د

من نميدانم كدامينيم…تاوان عصيان آدم و حوا يا مهره هاي سرگرمي خدا من نيميدانم…كه ميداند نميدانم…من فقط ميدانم كه نميدانم و فقط ميدانم كه داروين و عيسي هر دو مرده اند و شايد هم دنياي فراسوي ما را صاحبي هست تا نگرانش نباشيم و ميدانم كه ماييم و اين چند صباحي كه به نام زندگي در آن نفس ميكشيم.
مرد آگاهي بود…آري من دوست دارم اپيگور را كه گفت بگير از دم كام دلت را.زنده باد آنكه نوشت:وهمانا لذت بالاترين نيكي و غم بدترين گناه است….و كسي انگار به من ميگويد:برخيز…وقت آن است كه بر دنيا رحمي نكني…به پريشانيش خنده زن و از تلخ و شيرينش لذت ببر.

ما چه بوديم اي خاك؟
جور بي عفتي آدم و حواي نجيب؟
حاصل خوردن سيب؟
يا سرانجام عبور از ميمون؟
بشري با دل خون…حد اعلاي جنون
نكند مهره ي بازي خدايي باشيم
كز پس پرده ي ابر
باب دندان و به جبر
خيمه شب بازي ما را نگرد
هرچه خواهد بزند…هر چه بخواهد ببرد
….
با من از رفته و نابوده نگو
از غم عالم ناديده ننال
سر انديشه ي عصيانگر من شيره نمال

من نه در بند بهشتم نه ز دوزخ نگرانم
نه به كام دگرانم…نه به اينم…نه به آنم
نه مريدم نه مرادم
نه اسيرم نه به بادم
من نه از فلسفه سردم نه به آتشكده غرق
نه در انديشه ي غربم نه قسم خورده ي شرق

من نميدانم كه عالم از كدامين بوده بود
نسل آدم از كدامين گونه بود
ديگر اما فرق نيست
ما چه ها بوديم خاك
زير شاخ و برگ تاك
گرم و نرم و شاد و پاك
با من از شب هاي مهتابي بگو
سبز شو…آبي بگو
ابرين و باراني بگو
از چه بودم پيشكش
تا هستم از شادي بگو

سيذارتا-دي 87

 

Posted by سیذارتا in 18:24:01 | Permalink
| Comments
(13)

Monday, December 8, 2008

بسوزان

بسوزان…همه ي برگ هاي ريخته ام را…برگ برگ خاطراتم را بسوزان…قلب هاي كنده شده بر تنه ام…نام هاي حك شده را…يادگاري ها را بسوزان…د
اين فكر روسپي را…اين انديشه ي هر جايي را به سنگسار شراره هاي آتش نشان…د

بسوزان مرا كه در سوز تازيان بادم…جانانه جانم را بگير.كفن پوشان بر اين درخت عريان. ميدانم اين شاخه هاي خشكيده آشيان چلچله هاي اميدت را درخور نيست…بي گمان عشق تو كبريت بي خطر است شك نكن من خوب خواهم سوخت…گرم خواهي شد…گرم گرم…من نگاهم را به چشمان تو خواهم دوخت.هديه كن هرم نگاهت را…چوب خشكم خوب خواهم سوخت.روشن كن اين شب رو سياه را…بي صدا خواهم سوخت…د

سوز آذر آزارت مي دهد آتش نشان بر پيكر بي بارم.من جز اين چيزي ندارم بر تو تقديم كنم جز اينكه بسوزم تا نيابي رد پاي سوز سرما را…بگذار بر خاطرت يادواره اي گرم باشم…بسوزانم ور نه خواهم مرد…چون درختي گمنام…جون گياهي بي بر…مريم اما پر پر…من خشكيده را هم داستان مرد هيزم شكن مكن…د

بسوزان…شعله وارم كن…من كه از بذر ناخواسته بر خواسته ام…و بدور از حاصلخيزي خاك و به دستان بي تعهد باد تو مرا هم عاقبت ققنوس كن…آتشم زن…خاكسترم كن…د
ور تو خواهي تكيه زن بر تنم…شك نكن تكيه گاهت خواهم ماند اما باور كن بارور نخواهم شد…وگر آتشم زني تا ابد برايت خواهم سوخت…تا هميشه…تا انتهاي مرز بودن…د
در كوچه سار پاييزي كه شادمانه بر اندام ترد طرد شده برگها گام مينهي
ياد آور مرا كه ريختم…همه ي برگ ها را…د

بسوزان مرا…د

تو پر از باراني
من پر از بي برگي
تو پر از ابر بهار
من پر از دلتنگي

من بري از بر و بارم
تو پر از حسرت چيدن
من پر از نفرت رفتن
تو پر از شوق رسيدن

من پر از هواي مهرم
تو پر از آتش مرداد
من غروب زرد پاييز
تو طلوع سرخ خرداد

گرچه دورم از تو
تو به من نزديكي
آتشت خواهم بود
من در اين تاريكي

چشم اميدم را
بر تو من خواهم دوخت
هرم چشمانت را
هديه كن خواهم سوخت

سيذارتا-آذر87

Posted by سیذارتا in 17:52:49 | Permalink
| Comments
(6)

Wednesday, November 5, 2008

بندپايان

عمو زنجير باف…زنجير منو بافتي؟

به كبوتر قسم كه در قفسيم…همه زنداني انديشه هاي سنگين و افكار آهنينيم.همه در حسرت پرواز و در نكبت بند…سرمان چون كپك در برف حرف هاي مهمل و در رؤياي رنگين تمدن هاي مرده در خوابيم.يا به كوروش مي باليم و يا به اميد آينده مي مانيم و آنچه از دست ميدهيم فرصت هاي امروز است.مسائل اجتماعي تنها سر تيتر نشريات زرد…بورژوازي.آپارتاي جنسي.فمنيسم و هزاران نام و فقط نام كه هيچكدام بدرستي ذهن آزادي را توجيه نكرد جز ما كه مريدان بي چون چراي ليدرهاي دروغينيم.اسطوره هاي پر ريا…خدايگان ادعا…ديندار و دين زده با وجدان خود غريبيم…د
دوره گرد كهنه خر بايد بيايد اين افكار فرسوده را با هزاران چهار چوب كهنه از اينجا ببرد…وقتي از محدوديت هاي فكري اشباعيم حاصل آرمان هاي نو رسوب انگيزه هاست…ته نشيني اراده ها.
بر تنفس انديشه مانعيم.ما خود به ذهن و ايده هاي همديگر زنجير مي زنيم.هنر زنجيربافي امروزه مرسوم و شكوفاست.بازار شكستني ها گرم است
روح عموزنجيرباف شاد…همه در كلاس زنجيربافي استاديم.

بسته بر دار مكافات شديم
گره بر چله ي انديشه زديم
گره ها كور شدند…من و تو كور شديم
همه از خود در بند
همه از باطن خود دور شديم

مهر باطل بر عشق…طعم حسرت دركام
دست شهوت در بند…پاي منطق بر دام
خوش خيالانه شكستيم و خدايان زر و زور شديم
همه از باطن خود دور شديم

همه در حسرت كوروش
همه در خواب شبي خوش
همه دشمن شده بر خود
همه غافل.همه سرخوش
همه با دست خود اندر دل اين گور شديم
همه از باطن خود دور شديم

گر رها آمده پس اين چيستيم؟
بندپايانيم و انسان نيستيم
همه از عزم و عمل دور و جدا
روز و شب گوشه ي مسجد به دعا
لحظه ها رفت و در اين غافله مقهور شديم
خود به خود.خود به همه.خود به خدا كور شديم
همه از باطن خود دور شديم

بند بر من.بند بر تو
بند بر انديشه هايي نو
بند بر سر.بند بر پا
ننگ بر من. ننگ بر تو
من و تو پرده به هر روزنه ي نور شديم
همه از باطن خود دور شديم

اي رها زاده شده از قفس بايدها
نامت اندر قفس سينه ي آزادان باد
مخزن فانوس فكرت پر نفت
باغ انديشه ات آبادان باد
اي رها زاده شده با غل و غم جور شديم
بي نمك با خودي و با دگران شور شديم
همه از باطن خود دور شديم
همه از باطن خود دور شديم…د

87سيذارتا-آبان

 

Posted by سیذارتا in 22:28:27 | Permalink
| Comments
(13)

Friday, September 19, 2008

سينه خواهم شرحه شرحه…

از لحظه هاي باطله انباشته ام.زباله دان تاريخ كجاست؟

اين منم.آكنده از ناگفته هايي گفتني.آلوده ي هزاران زخم ناديدني و آزرده ي روزهايي ناشمردني…آري اين من اشرف مخلوقاتم كه الحق آنكه بامش بيش برفش بيشتر…اين من انسانم كه با رنج تفكر زاده شد و محكوم به فهميدن قضا يافت.لذت زدگي را در پي زندگي باخت و زندگي را پي هدفش!!!و نفهميد كه يا زندگي يا فكر!!يا هر دو مقرون به ايماني قوي كه همه ي چون و چراهاي ابدي را محصور به محدوده ي الهي كند…و اين قرن هاست كه انسان رنج ميكشد.دردي مقدس.دردي ارزشمند.پس از تب علاج و پس از درد آدميت و آنچه ما بين ما و انسانيت است پليست از سنگ و سيمان درد.ميخواهم اين رنج بودن را.اين شيريني راه تكامل را بنويسم اما…

ديرگاهيست كه قلم در بر انگشتان بيقرارم آرام نميگيرد و جوهر بر صحنه ي كاغذ درونم را به نمايش نميگذارد.گويي واژه ها نيز به سراغم نمي آيند.جمله ها هم تنهايم ميگذارند.
حرف ها درد ميكشند و اين حس عاصي به در و ديوار درونم ميكوبد و درونم را در پي آزادي ميتراشد و ميخراشد و خلاصي نمي يابد.حرف ها در بند زندان دلم محبوس اند.
جمله اي ميخواهم.جمله ها ميخواهم تا هزاران ناگفته را بالا بياورم.سبد سبد واژه.دنيا دنيا كلمه.من پر از نا گفته ام اما…
شايد بايد هيچ نگفت.شايد واژه محرم اين حس پاك نيست.واژه گويا نيست.واژه گنگ است.اين حرف هاي دست نخورده را به دست كدامين نگاه عاشقانه بايد سپرد؟كاش او بود تا با چشمهاي شيرينش ميشنيد وخود را در گنجايش بي حساب نگاهش ميچلاندم.اويي كه نيست و ميخواهم تنهاييم را سكوت كنم.آري واژه با احساس من بيگانه است.آنچه بايد گفت نا شنيدنيست.واژه هايي نا ديدنيست.نوشته هايي خاموش.بيگمان واژه نيز اگر اين حس مقدس را ميفهميد تاب ابراز نداشت…تنها آنچه كه ميخواهم اكنون فرياد كنم اينست : اي همه ي ناعادلان.من عاشق بودم.

اي آسمان به من بگو.جواب گريه ها چه بود؟
در اين ديار بي رمق.بگو كه قهرمان كه بود؟
جواب آن همه دعا .نداي سرد غصه بود
اي آسمان به من بگو.خدا كجاي قصه بود؟

سيذارتا-شهريور87

 

Posted by سیذارتا in 20:26:14 | Permalink
| Comments
(9)

Thursday, July 10, 2008

 

جاده

 

تقدير من رفتن بود…تا نا كجاي جاده ها…تا بي نهايت نرسيدن

به درستي نميدانم در كدامين روز آفرينش بود كه رهسپار جاده هاي خسته آلود زندگي شدم.نميدانم جاده از كجا شروع شد و سفر در كجا معنا يافت.نميدانم در كجاي راه بود كه شوق رفتن رنگ باخت و فريب جاده نمايان شد.نميدانم از عدم با كدامين رسالت قدم به وجود نهادم.مانده ام در اين بي كرانه ي زمين و زمان كجا را بايد سرپناه يافت.آنچه در خاطرم مي گذرد جاده بوده و خط ممتد راه .من بوده ام و خستگي و انگيزه هايي سرخورده و اميدهايي ناكام و پاهايي مجبور و مسافري كه چون كلاغ قصه ها هيچگاه به مقصد نرسيد.و مني كه بازمانده ي تاراج راه هاست…نيمه جان نبرد انديشه و تقدير…زمين خورده ي پستي هاي راه زندگي.مسافري كه هر آنچه كه داشت را جاده بي رحمانه به يغما برد.
از روزمرگي خسته ام واز خدافراموشان دين پرست سرخورده…شعر رفتن ديگر برايم وزني ندارد.همه چيز را از دست داده ام…همه چيز…شايد اين همانيست كه برايش دربه در راه هاي زندگي شدم.گرچه جاده همچنان ادامه دارد گويي به آخر خط رسيده ام.
اي مسافر چشم بگشا.ببين جاده تو را تا كجا گم كرده.دل بر جاده بسپاري تو را تا ابد خواهد كشاند.اي مسافر من به بيهودگي راه هاي زميني ايمان دارم.شايد بايد پر گشود…بابد گرد شد…بايد غبار

شد و به آسمان رفت…

جاده مي خواند مرا هر دم به خويش
چون سرابي در كوير باورم
جاده مي خواهد دراين ناباوري
بر فريب خامش ايمان آورم

خسته از آزار شب بايد گذشت
از تمام بوده و نابوده ها
دل بريد از سرزمين بي كسي
پر گرفت از شهر خواب آلوده ها

بايد از رؤياي خود اما گذشت
دل خوشي ها را به كام شب سپرد
چشمها را بست بر رنگ زمين
بر دهان آرزوها پا فشرد

جاده بي رحمانه شوقم را ربود
بر زمينم زد به اندوهم نشاند
هر چه ناليدم كسي دستي نداد
جاده خنديد و به افسونم كشاند

آه ازمن تن به جايم مانده است
روح من ديگر نميدانم كجاست
بي گمان دور از رياي جاده ها
در مسيري از شقايق ها رهاست

جاده يعني غربتي بي انتها
جاده يعني خسته اي بي ادعا
رهسپاري مانده از بي حاصلي
جاده يعني رفتن اما بي صدا

جاده تا بي انتها خواهد كشاند
راهيان سرزمين قصه را
همچنان تا نا اميدي مي برد
خفتگان خوش خيال خسته را

اي مسافر.خسته از بيراهه ها
اي تو همدرد من بي سرزمين
بال پروازم شو اكنون چاره شو
پر بگيريم از زمان و از زمين

سيذارتا-تير 87

Posted by سیذارتا in 20:53:48 | Permalink
| Comments
(15)

Friday, May 16, 2008

 

تو مرده اي

 

 
كدامين پيامبر بت ترا شكست؟

 

من كه روزه دار مهر تو بودم
كدامين آيين مرا به اميد تو كافر كرد؟

 

قبله ي آمالم چشمان تو بود
در كدامين ركعت پرستش نگاهت مرتد شدم؟

با كدامين تيشه ي بي انصافي زدي كه خود شكستي؟

 

و من نفهميدم كه مرگ تو حقيقت ما بود و رنگ ما
طريقت غم…ء

و مرگ ما خاكستر تو
و مرگ تو آغاز من

سيذارتا-خرداد87

Posted by سیذارتا in 20:52:38 | Permalink
| Comments
(10)

Saturday, April 5, 2008

 

پوچي يا گيجي؟

 

همه در امواج زندگي دست و پا مي زنند و غافلند كه با سيل ثانيه ها به كدام دره ي پوچي يا كدام ساحل آرامش خواهند رسيد!
عده اي خسته از انديشه ي فردا برايشان فرقي نميكتد.عده اي پريشان تر از امواج غرق خواهند شد و عده اي اميدوار:قايقي خواهم ساخت!

انديشيده اي از روزي كه آمده اي جز كارهايي كه به زور نياز انجام داده اي چه كرده اي؟
انديشيده اي تو سودمندتري براي محيط يا باكتري ها؟
و اي انسان اگوسانتريسم تو اشرف مخلوقاتي؟

و فلسفه!! آغاز ابراز تشويش ذهني انسان از زنذگي…آغاز انتشار فكري برتر از سطح غريضه… بالاتر از حماقت و پايين تر حقيقت!!!
نظريه هاي انساني يا شايد نظرهاي شخصي تئوريسين ها!
گويي در پي ارضاي حس جلب توجه هر انديشه اي كه بافته اند را به تن قشر حرف خور كرده اند.حرف مي خورند و هضم نميكنند!
با هنرمندي وشايد جادو مردم را به قله ي گيجي مي رسانند تا از آنجا به راحتي به دره ي افكار خود پرتابشان كنند!
روزي از يكي از فلاسفه خواندم كه زندگي تنها يك خواب است و شايد اكبر آقاي سبزي فروش هم تعريفش با مسماتر باشد و شايد من…
و همان بهتر كه انسان در مورد زندگي نينديشد در دنيايي كه بالاتر از سياهي رنگهاي بسياري است!و سر از هر لايه كه بيرون بياوري لايه اي ديگر
و…وتازه خواهي فهميد كه هيچگاه سر از لايه هاي زندگي بيرون نخواهي آورد و تازه خواهي فهميد در هزار تويي بنام زندگي به دور خود مي چرخي
و در پي يافتن راه خروج هزاران بار به جايي كه ايستاده اي رسيده اي!
شايد بهترين جمله ي فلسفي اولين بار از زبان كسي بود كه گفت:دنيا دو روز است و بس! و بقولي يك روز آن هم جمعه است!
و اگر فلسفه نبود باز هم خورشيد مي تابيد و چيزي از لطافت باران كم نميشد و هنوز هم دريا دست بر سينه ي ساحل مسپرد
و شايد بهتر بود به جاي سردرگمي در افكار ضد و نقيض فلاسفه درد همديگر را چاره ميكرديم با سلامي كوتاه و حتي نگاهي نرم!
خوشا به حال پرنده اي كه وقتي در آسمان پرواز مي كند گويي در درياي آمال خود شناور است بي هراس از پيش بيني وضع هواي فردا!! و كوچ ميكند بي دلتنگي و لذت ميبرد بدون وابستگي و ميخواند بي توجه به نظر ما!!
ابر و باد و مه و خوريشد و فلك بي وقفه به رو به سوي تكامل دارند و هر چه سريع تر كمال را تجربه خواهند كرد و انسان در بند چراها و اماها به مفهوم اسارت خواهد رسيد كه البته اگر اهل انديشه باشد و يا خمار شراب لذات است و يا برده ي اوامر بي مرز مدرنيسم!!
و چه نا شناختني است انسان! فراتر از رنگ مورد علاقه و ماه تولد ! پيچيده تر از چند تست روانشناسي.چه كلاف سردر گمي .شايد انسان ناچار به پذيرش وجودي به نام خدا باشد تا همه ي سردرگمي ها و همه ي علامتهاي سوال را در يك كلمه به نام خدا خلاصه كند.جمع و جورو پاسخ همه ي سوالهاي بي جواب را اينگونه بدهد كه اوست كه تنها ميداند و كافيست! و چه ساده و خوشا به حال پبرزني كه هنگام نماز دنيا مال اوست.خارج از دايره ي چرخش دغدغه هاي فكري بشر و پايان همه ي چراهايش:خدا! فارغ از تاريخ ژورنال هاي مد!!! و بي خيال از نرخ تورم و بي هراس از ويروس هاي اينترنتي!! برايش فرقي نميكند بيرق پيروزي كذب در دست كدامين حذب است.هر بشكه ي نفت چند دلار شده وبا امسال عيد كجا براي تفريح و ارضاي هزار و يك خواسته ي بشري مناسب است!
در خاطرات گذشته حال و آينده را ميگذراند و آهسته به استقبال مرگ مي رود.خيلي آرام و گويي خرسند.معتقد است دوباره متولد خواهد شد با همه ي آنچه دوران بي رحمانه از او گرفت و تقدبر محرومش ساخت.جواني.دوستان.آرزوها و فرزنداني كه اكنون هر كدام در گوشه اي از دنيا تكميلگر معناي روزمرگي اند! در گوشه حياطي كه دزد زمان حياتش را ربود تنهايي را لمس ميكند چون خدا!! و گويي همين يك واژه مرهم همه دردهاي اوست گويي همان پرنده ي كذايي است و اي كاش بشر بفهمد كه در برابر پيچيدگي هاي بي انتهايش درمان دردهايش ساده تر از هر فكر و برنامه ايست. و آيا بهتر نيست بجاي پوچي از گيجي بگوييم! وقتي عقل انسان تاب فكر فردا را ندارد؟؟

از آمدنم نيود گردون را سود وز رفتن من جاه و جلالش نفزود
وز هيچ كسي نيز دو گوشم نشنود كين آمدن و رفتنم از بهر چه بود(رباعي از خيام)د

سيذارتا-فروردين87

Posted by سیذارتا in 12:29:16 | Permalink
| Comments
(8)

Friday, March 28, 2008

 

جامانده ام

 


اي لحظه ها جا مانده ام
آهسته تر تركم كنيد
در دام شب افتاده ام
قدري مرا دركم كنيد

اي زندگي آهسته ران
اي قصه گو از نو بخوان
افسار دوران را بكش
صبري كن و قدري بمان

اي لحظه هاي بي امان
اي لشگر تند زمان
خلع صلاحم از جهان
زخمي دورانم …امان

آرامشم افتاده است
از بار دنياي دلم
گم گشته بوي عاطفه
از غنچه هاي دامنم

پيچيده بوي دلهره
در تار و پود پيكرم
خيزيده ناي بي كسي
از زير و رويم از برم

از رد اسب زندگي
تنها غباري جلوه گر
تنهاي تنها مانده ام
در اين بيابان دربدر

تند و شتابان مي رود
اين زندگي تا بيكران
سهم من آهي نيمه جان
گرد و غباري بي نشان

سيذارتا

 

Posted by سیذارتا in 09:14:09 | Permalink
| Comments
(9)

Tuesday, March 11, 2008

بزن

بزن بر تارهاي سازت اي افسونگر آواز تنهايي
بزن برساز كن سوز دل
غمديده ي ما را
بزن بر تارهاي بودنم با ضرب غم لا را

بخوان تصنيفي از نسلي كه معصومانه  فرسود
از  آهن پاره از دنياي پر
دود

بخوان از ناله هاي مرد شبگير
كه ميميرد تنش با تيغ تقدبر

بزن آهنگ ناب خستگي را
بزن نابود كن دلبستگي  را
نصيب باد  كن
وابستگي را

بزن امشب زمين خواب است وخاموش
طنين افكن بر  اين  ابناي
بيهوش
بزن بيدار كن اين  مردگان را
بيفكن قفل پاي بردگان را

نوازش كن نواي نوبهاران
در اين خشكي بخوان آواز باران
بزن بر ساز ناكوك
زمانه
بخوان از خنده هاي بي بهانه
بخوان شايد بخشكد تخم ترديد
بميردغم
ببارد ابر  اميد

بزن اي من فداي صوت سازت
نواي  پرده هاي پر ز رازت
دلم خون گشته از
بازي دنيا
بزن مرهم بخوان تا صبح فردا


سيذارتا
 
 

Posted by سیذارتا in 19:20:51 | Permalink
| Comments
(8)
 
1 Comment more...