جاده
تقدير من رفتن بود...تا نا كجاي جاده ها...تا بي نهايت نرسيدن
به درستي نميدانم در كدامين روز آفرينش بود كه رهسپار جاده هاي خسته آلود زندگي شدم.نميدانم جاده از كجا شروع شد و سفر در كجا معنا يافت.نميدانم در كجاي راه بود كه شوق رفتن رنگ باخت و فريب جاده نمايان شد.نميدانم از عدم با كدامين رسالت قدم به وجود نهادم.مانده ام در اين بي كرانه ي زمين و زمان كجا را بايد سرپناه يافت.آنچه در خاطرم مي گذرد جاده بوده و خط ممتد راه .من بوده ام و خستگي و انگيزه هايي سرخورده و اميدهايي ناكام و پاهايي مجبور و مسافري كه چون كلاغ قصه ها هيچگاه به مقصد نرسيد.و مني كه بازمانده ي تاراج راه هاست...نيمه جان نبرد انديشه و تقدير...زمين خورده ي پستي هاي راه زندگي.مسافري كه هر آنچه كه داشت را جاده بي رحمانه به يغما برد.
از روزمرگي خسته ام واز خدافراموشان دين پرست سرخورده...شعر رفتن ديگر برايم وزني ندارد.همه چيز را از دست داده ام...همه چيز...شايد اين همانيست كه برايش دربه در راه هاي زندگي شدم.گرچه جاده همچنان ادامه دارد گويي به آخر خط رسيده ام.
اي مسافر چشم بگشا.ببين جاده تو را تا كجا گم كرده.دل بر جاده بسپاري تو را تا ابد خواهد كشاند.اي مسافر من به بيهودگي راه هاي زميني ايمان دارم.شايد بايد پر گشود...بابد گرد شد...بايد غبار
شد و به آسمان رفت...
جاده مي خواند مرا هر دم به خويش
چون سرابي در كوير باورم
جاده مي خواهد دراين ناباوري
بر فريب خامش ايمان آورم
...
خسته از آزار شب بايد گذشت
از تمام بوده و نابوده ها
دل بريد از سرزمين بي كسي
پر گرفت از شهر خواب آلوده ها
...
بايد از رؤياي خود اما گذشت
دل خوشي ها را به كام شب سپرد
چشمها را بست بر رنگ زمين
بر دهان آرزوها پا فشرد
...
جاده بي رحمانه شوقم را ربود
بر زمينم زد به اندوهم نشاند
هر چه ناليدم كسي دستي نداد
جاده خنديد و به افسونم كشاند
...
آه ازمن تن به جايم مانده است
روح من ديگر نميدانم كجاست
بي گمان دور از رياي جاده ها
در مسيري از شقايق ها رهاست
...
جاده يعني غربتي بي انتها
جاده يعني خسته اي بي ادعا
رهسپاري مانده از بي حاصلي
جاده يعني رفتن اما بي صدا
...
جاده تا بي انتها خواهد كشاند
راهيان سرزمين قصه را
همچنان تا نا اميدي مي برد
خفتگان خوش خيال خسته را
...
اي مسافر.خسته از بيراهه ها
اي تو همدرد من بي سرزمين
بال پروازم شو اكنون چاره شو
پر بگيريم از زمان و از زمين
...
سيذارتا-تير 87
همه در امواج زندگي دست و پا مي زنند و غافلند كه با سيل ثانيه ها به كدام دره ي پوچي يا كدام ساحل آرامش خواهند رسيد!
بزن برساز كن سوز دل غمديده ي ما را
سراپا ترس و تشويشم
آخر کجا خواهي رسيد؟
من نميواهم بخوانم با نواي زندگي
دين خود داد به ديوان حيات پر ننگ

نظرات جديد
vali che chizi jaye taghdir dare?
دل خوشي ها را به كام شب سپ
omidvaram ke adam nabashi c